31- عمری دگر بباید


سالهایی دور بوده است که من توی تن یک پرنده عاشق شدم 

با ریشه های یک درخت نفس کشیدم که از عشق یک پرنده ی مهاجر بیمار است

و با پرنده از کوچ برگشتم

با درخت لانه نبودم دیگر

با درخت هیزم های خانه ی زنی شده ام 

که در قلبش یک پرنده دارد 

باید به من برگردم

شبیه زنی که رفته ست تا قرص های فراموشیش را پیدا کند