فکر میکردم تمام شدن جور دیگری باشد ، فکر میکردم همیشه بعد از تمام شدن داستان صفحاتی ننوشته هست که کسی چیزی از آن نمیگوید
اما صفحات من خالی بود ، پر از سکوتی ترسناک ، که تویش دیگر آه نمیکشیدم ، تمام شدن یک لحظه بود ، درون من چیزی مرد و تمام…
جوری که انگار همه ی داستان بی معنی میشد ، انگار تمامش برای هبچ اتفاق افتاده بود ، به خطی که کسی نمیشناخت و کسی نمیخواند
تمام شدن اینگونه ایت جانم ، ناگهان دیگر جانت نمیلرزد از فکر تمام شدن
نیاز دارم بلیط بخت آزمایی ام ببرد ، بی آنکه حتی آرزویی کرده باشم . نیاز دارم اتفاقی ناگهان مرا در برگیرد ، ناگهان ، نه با برنامه و مرحله به مرحله ، تمام برنامه ام برای زندگی را از میان ببرد . دلم میخواهد این بار بی آنکه آرزو کنم آرزویم برآورده شود ، بی آنکه منت کسی را کشیده باشم
نیاز دارم یک غریبه در آغوشم بگیرد ، بی آنکه بدانم چرا ، عمیق و بی صدا ، شاید ساعت ها طول بکشد شاید چند ثانیه ، مهم حتی کیفیتش نیست ، شاید این غریبه آنچنان هم غریبه نباشد ، مهم آن قسمت ناگهانش است ، نیاز دارم چیزی مرا در بر بگیرد ، چون گرد بادی برقصاندم ، آنچنان که از زمین جدایم کند ،
دلم میخواهد این باز بی آنکه بگردم پیدا کنم ، چون معجزه ای، مثل آن وقت که چیزی گم کرده ام و خودم را میزنم به بیخیالی ، ناگهان انگار که خودش گمشده شرمش بیاید ، درست رو به رویم ظاهر شود .
میخواهم که ناگهان تمام راه های ارتباط به رویم بسته شود ، بدون آنکه تن بی جانم را به میله ی قفس بکوبم ، این داستان تمام شود . ریشه ی درخت در ۲۵ متری ام از خاک بیرون بیاید و روی سرم بیفتد ، اتوبوسم توی راه شمال چپ کند ، یا که همه نامم را فراموش کنند