هورمون های لعنتی ام روانم را ریخته ست بهم ، دوست دارم حرف بزنم با تو ، بنشینیم با شرابی که خودت انداخته ای و یک سیگار ، برایت از خواب پریشبی بگویم .. یکی از مشکلات بزرگم این روزها همین است ، کوهی از حرف ها توی دلم است که با هیچکس جز تو نمیتوانم بگویم و تو که دیگر در کهکشان من نیستی ، ستاره ی دوری ، از هزاران سال نوری قبل انگار میتابی به من 

دارم عقلم را از دست میدهم

دارم روزهاست به این فکر میکنم که تا چه موقع قرار است دوام بیاورم؟ دائم توی سرم میگویم خوب داری پیش می روی ، داری از پسش برمی آیی، یک کتاب دیگر بخوانی حالت بهتر میشود ، باید بروی پیاده روی ، باید داروهایت را دوباره زیاد کنی 

اما سوال اینجاست که تا کی؟ و برای چه؟ 

خیال میکنم حتما زندگی ما چند شاخه میشود بعد از خیلی اتفاق ها ، حتما توی آن اتاق تنها توی بیمارستان آن شب یک قسمت از من برای همیشه مرده باشد و چقدر غبطه میخورم به آن من خوشبخت 

کاش کسی میگفت فردا تمام میشود و من این یک روز باقی مانده را راضی و آرام با این غول بی شاخ دم روی شانه ام می رقصیدم ، اما کسی نمیداند تا کی ؟ تا کجا؟ و برای چه؟

بیشتر از اتفاق های خوب منتظر یک زلزله ام، ترس و امید همیشه ام همین است

زلزله بیاید و هر آنچه نصفه و نیمه از زندگی کنار هم چیده ام برچیند ، 

بارها توی خیالم آن لحظه را تجربه کرده ام ، آن لحظه که همه چیز دارد مرا میبلعد و من لبخند رضایتی روی لب هایم مینشیند و درد همه استخوان هایم را در می نوردد ، میرسد به استخوان جمجمه ام ، همه ی حافظه ام از زندگی حقیرم را در هم میشکند و تاریکی مرا میکشد در اعماق اقیانوسی به نام نیستی 

میدانی این فکر مرا سر شوق می آورد ، آن زمان که نیستم تا نقطه ها را که یکی یکی کنار هم میگذاری و به جای همه حرف هایت … را تحویلم میدهی را دیگر ببینم، آنقدر بی پناهم که به دنبال همین چند نقطه یا نقطه های لعنتی دیگر بار ها این صفحه را باز کرده ام؟ آیا آنقدر بد و نحس و شوم بوده ام؟ 

چیزی نیست ، دردم آمده ست . دستم را بدجور بریده ام ، پایم کبود است و حواسم به هیچ چیز نیست 

غم دوباره نشسته ست روی شانه هایم و دارد گردنم را میشکند ، چیزی نیست جانم ، دهانم بی وقفه تلخ است و همه ی شیرینی خای جهان را خورده ام و فقط لحظه اس طعمش را چشیده ام

موهایم یک دست سفید شده ست و فقط سی و سه سالم است

غم عزیز ، بگذار نفسی نازه کنیم، بنشین کنارم ، بگذار برایت چای بریزم و اشک

غم عزیز ، من دیگر نا نمانده ست برایم

دستم به نوشتن نمیرود ، صدای خفه ی همیشه ی توی سرم روزهاست آرام گرفته ست. راستش میدانم این باتلاق که تویش گیر کرده ام به تکانی می بلعدم، وضعیت خنده داریست ..

زندگی مگر همین نیست؟ همین چیز بی سر و ته بی معنی ؟ مگر همین هم از سر چون منی اضافه نیست؟ از سر من که خوشحال نبوده ام و خوشبختی را ندانسته ام؟ 

دلم حرف های ساده میخواهد با یک غریبه ی نزدیک ، که بگویم چه گذشته ست بر سرم . نه آنقدر دور که نامم را نداند، نه آنقدر چسبیده و نزدیک که خودش بداند