فکر میکردم تمام شدن جور دیگری باشد ، فکر میکردم همیشه بعد از تمام شدن داستان صفحاتی ننوشته هست که کسی چیزی از آن نمیگوید
اما صفحات من خالی بود ، پر از سکوتی ترسناک ، که تویش دیگر آه نمیکشیدم ، تمام شدن یک لحظه بود ، درون من چیزی مرد و تمام…
جوری که انگار همه ی داستان بی معنی میشد ، انگار تمامش برای هبچ اتفاق افتاده بود ، به خطی که کسی نمیشناخت و کسی نمیخواند
تمام شدن اینگونه ایت جانم ، ناگهان دیگر جانت نمیلرزد از فکر تمام شدن