گاهی روزها انقدر سخت میگذرد که میگویم دیگر از این سخت تر نمیشود ، یه روز توی ۱۹ سالگی که خیلی ساده پشت تلفن با یک غریبه همه ی احساساتم را انکار کردم و بعد از قطع کردن تلفن دیگر هیچکدامشان نبودند و انگار قسمت هایی از روحم خالی و خلا بود 

یک عصر پاییزی که تمام روز منتظر بودم بابا بیاید دم بیمارستان و ابرویم  را ببرد ، خدا رحمتت کند بابا آنشب با یک نوزاد تازه به این دنیا آمده چه حرف ها زدم ،چه اشک ها ریختم و تا صب به خودم لرزیدم 

آن شب اولی که بابا نبود ‌و من تا چشمم را می‌بستم صدایش را میشنیدم ، بلند و واضح

کسی نمیداند قلب ما چقدر برای غم جا دارد ، کی مثل بادکنک میترکد از این هجمه، کسی نمیداند همه ی این شب ها که در هم شکستیم و قلب مان فشرده شد چطور برایمان حساب میشود 

قرار‌مان با خدا چیست ؟ چرا باید حتما عذاب بکشیم ؟ چرا باید ادامه داد؟ 


به آخرین پیراهنم فکر میکنم که مرگ در آن اتفاق می افتد ، به آن چیز آخری که در گوشم میپیچد ، نگاهم که تا ابد با کدام نگاهی در هم گره خواهد خورد ، حافظه ی دستانم که قرار است خاطره ی چه کسی را به گور ببرد ...

ما که زندگی نکردیم که از مرگ دلخوری داشته باشیم ، مرگ این صمیمی ترین و عاشق پیشه ترین یار ... تورا چون رقص روز عروسی ات می‌چرخاند میان خاطرات خوش ، لبخندت را برای همیشه مومیایی میکند ، تورا تنگ چون معشوقی در آغوش میکشد و میبوسد ، بوسه ای بی انتها ، روان میشود توی رگ هایت مثل یک الکل ناب و تابت میدهد تا چشمان خمارت را ببندی ، مینشیند روی سینه ات چون حریفی سزاوار بردن 

ما که حریف خوبی نبوده ایم ، شاید باید خاک شویم 

ما که زندگی نکردیم 

من فقط منتظر یک نشانه بودم ، همین که کسی بخواهد که من بدانم که میشد مرا دوست داشت ، میشد برای من پیغامی توی یک بطری به آن سوی دریا فرستاد، نمیخاستم کسی جایی منتظرم ، فقط میخاستم بدانم میشد برای من منتظر بود 

کسی باید برای تو قصه‌ای داشته باشد ، حتی اگر که تو هیچ وقت نخوانده ای ، حتی اگر که آخر قصه خوش نیست 

باید توی یکی از سطر‌ها نامت آمده باشد ، حتی اگر خط خورده باشد 

کسی اما جایی از قصه منتظر من نبوده است ، توی هیچ سطری نام من نیامده ست ، کسی برای من شعر که هیچ یک جمله بچه گانه ننوشته است ، این است که مایه‌ی دلخوری ام شده ... همین


دنیا آنقدر کوتاه  است که شاید همین توده ی ۱۵ میلی متری سینه چپم تصمیم بگیرد بی هیچ دلیلی رشد کند و مرا همین سال دیگر بکشد ، دنیا آنقدر مسخره ست که شاید همین ماه دیگر ، دیگر در این کشور نباشم ...

چرا آنقدر خودمان را اذیت کنیم؟ چه چیز را میخواهیم درست کنیم ؟ میخواهیم چه چیز این سراسر گه را زیبا کنیم؟

یک خانه داریم که هیچ چیزش عالی نیست ، اجاره ایست اما تویش لبخند های عمیقی میزنیم، لبخند همیشه از قهقهه زیبا تر است ، دوست داشتن همیشه از عشق مهربان تر است. حالا که نشسته‌ام رو به روی خودم در تمام این سالها میفهمم ، کم اما خوشبخت بوده ام ، نیازی به هیچ چیز اضافه‌تر نبود برای خوشبختی. نیازی نبود کسی نگاهم کند ، بخواندنم ، از حفظم باشد 






موهایم آن اندازه که دیگر اذیتم نکند بلند شده ست ، هیچ کاری نیست که از فکر ناتمام ماندنش تنم مور مور شود . آخرین قطره خمیر دندان را روی مسواکم میزنم بی آنکه تیوپ جدیدی خریده باشم یا در فکر آنکه نکند خریدنش فراموشم شود باشم .  نگران هیچ کس و هیچ چیز نیستم ، راستش را بخواهی هیچ کس برایم آنقدر مهم نیست که تصمیمم عوض شود ، راستش هیچ کس آنقدر به من وصل نیست که با نبودم چیزی برایش عوض شود .  آنقدرروی اسم هیچ کس توی مغزم مکث نمیکنم که حتی اسمش یادم بیاید ، راستی اسمت چه بود؟ بیخیال دوستت دارم ... راستی دلم میخاست به نام کوچکم صدایم کنی ... راستی من همیشه باید سر حرف را باز میکردم و این آزارم میداد ...

کاش آدم به همین آسودگی میتوانست بگوید چه آزارش میدهد ، کاش آنقدر توی لاک خودم فرو نرفته بودم که تویش گم شوم ، کاش میگفتم دلم را شکسته اید و دارم انتقام میگیرم ، با نبودنم ...