گمان نمیکنم سهمی از آگاهی برایمان باشد ، حتی پس از مرگ . گمان نمیکنم برای ما تقدیری جز این مقدور باشد که چون مورچه ای قطره ای غرق مان کند . خیال میکنم حتی پس از این هم کسی برایمان نمیگوید پشت این پرده چه رازی نهان بوده ست، که هرگز نخواهیم دانست چه هستیم و کجای هستی 

دلخوری اش همین است که مرگ آخرین چهره ای باشد که میبینیم و تلخی اش برای همیشه بماند در دهانمان و هیچ چشمی باز نکنیم به روشنایی و دانایی و هیچ طعم گوارایی گلویمان را تازه نکند از قهر

تصور کن صحنه ی آخر را بازی کرده ای و صحنه را جمع کرده اند بی آنکه هیچ وقت فیلم را نشانت دهند ، تصور کن فرصت تمام شده است و تو عرق ریزان از خط پایان گذشته ای و همه رفته اند و تنهایت گذاشته اند بی آنکه بدانی برای چه دویده ای 

دلخوری اش همین است که میدانی آخرش هیچ چیز نیست و باید تا آخر بروی

واقعیت مثل چند سی سی پتاسیم ناقابل میرود توی رگ هات و قلبت را مثل سنگ سفت میکند ، راستش را بخواهی همه ی ما اشتباهی کسی را کشته ایم ، راستش را بخواهی خیلی  ها خیلی جان کنده اند که اشتباهشان را ماست مالی کنند . حیف که آنچه رخ داده با هیچ چیز پاک نمیشود . با هیچ چیز نمیشود زمان را برگرداند ، هرچقدر بخوابی و بیدار شوی چیزی تغییر نمیکند . ایراد دنیا همین است 

فکر میکنم بزرگ شدن همین باشد ، خورجین روی گرده ات هر روز از اشتباهاتت سنگین تر و بزرگ تر خواهد شد ، بزرگ به اندازه سن ت ، بزرگ به اندازه ای که باد کرده ای از غرورت ، فکر میکنم بزرگ شدن تعریف نباشد اصلا

کاش هیچ وقت آنقدر جدی نشده بود ، کاش هیچ وقت آدم مهمی نمیشدیم ، کاش توی یک روستای دور تنها کارمان این بود عصر نان بپزیم و به غاز ها دانه بدهیم 

واقعه همان بود ، یک روز دیگر آنقدر بریده ای که وقت دوختن است . یک روز می آیی به خودت و دیگر آنقدر نیاز داری که بی غرورت هم زنده میمانی آنقد تشنه ای که برایت توفیری ندارد چه باید بنوشی 

حادثه همین است که یک روز آنقدر جوان نیستی دیگر که تن ندهی ، امیدی نداری به چیز بالا تر و والاتری  

واقعیت بدون هیچ تزیین و هیچ لعابی ، لخت و زمخت ، می آید مینشیند روی سینه ات، زندگی میشود سیاه و سفید ، میشود صفر و باز هم صفر

چشم ها خیلی تلاش میکنند ، چشم ها بیش از دیدن ، بیش از این درچه اند رو به آدم ها . چشم ها خیلی حرف ها میزنند و میشنوند ، اما خدارا شکر هیچ کس نه زبانشان را میداند و نه درگیرشان است 

هیچ کس نمیشناسد آن لحظه هایی را که چشم های من فرار میکنند ، خیره نمیشوند ، جای دیگر را نگاه میکنند ، ثابت نمیشوند ، هیچ کس نمیداند آن لحظه ها چشم هایم تلاش میکنند اما من نمیگذارم حرفشان تمام شود 


غربت یعنی همین دیگر ، توی اتاق استراحت تنگ و تار بیمارستان ، طبقه دوم تخت ، کنار پنجره مشرف به خیابانی غم زده ، دلت عجیب هوس حرف زدن کرده باشد اما کسی نباشد که توی ذهنت لااقل اسمش را بیاوری 

غربت همین است که یادت بیاید حدود دو سال است درد و دل نکرده ای برای هیچ کس 

راستش را بخواهی حتی بیشتر ، غربت این است که هزار بار آدرس همینجا را داده ای بهشان که بیایند و حرف هایت را بخوانند اما دریغ از حتی یک بار ...

غریبه ای ، آشنایی، آدمی ، سایه ای در این هستی برایش سوال نیست آدم ها وقت هایی که توی خودشان میروند کجایند؟ حرف هایشان را به کی میزنند ؟ چی میخوانند ؟ چی میبینند ؟

غربت همین ساعت از خیابان ولیعصر است که خسته، دل شکسته و اشک ریزان دکمه ثبت را میزنی و موبایلت را میگذاری زیر بالشت