چیزی نیست ، دردم آمده ست . دستم را بدجور بریده ام ، پایم کبود است و حواسم به هیچ چیز نیست
غم دوباره نشسته ست روی شانه هایم و دارد گردنم را میشکند ، چیزی نیست جانم ، دهانم بی وقفه تلخ است و همه ی شیرینی خای جهان را خورده ام و فقط لحظه اس طعمش را چشیده ام
موهایم یک دست سفید شده ست و فقط سی و سه سالم است
غم عزیز ، بگذار نفسی نازه کنیم، بنشین کنارم ، بگذار برایت چای بریزم و اشک
غم عزیز ، من دیگر نا نمانده ست برایم
دستم به نوشتن نمیرود ، صدای خفه ی همیشه ی توی سرم روزهاست آرام گرفته ست. راستش میدانم این باتلاق که تویش گیر کرده ام به تکانی می بلعدم، وضعیت خنده داریست ..
زندگی مگر همین نیست؟ همین چیز بی سر و ته بی معنی ؟ مگر همین هم از سر چون منی اضافه نیست؟ از سر من که خوشحال نبوده ام و خوشبختی را ندانسته ام؟
دلم حرف های ساده میخواهد با یک غریبه ی نزدیک ، که بگویم چه گذشته ست بر سرم . نه آنقدر دور که نامم را نداند، نه آنقدر چسبیده و نزدیک که خودش بداند
فکر میکردم تمام شدن جور دیگری باشد ، فکر میکردم همیشه بعد از تمام شدن داستان صفحاتی ننوشته هست که کسی چیزی از آن نمیگوید
اما صفحات من خالی بود ، پر از سکوتی ترسناک ، که تویش دیگر آه نمیکشیدم ، تمام شدن یک لحظه بود ، درون من چیزی مرد و تمام…
جوری که انگار همه ی داستان بی معنی میشد ، انگار تمامش برای هبچ اتفاق افتاده بود ، به خطی که کسی نمیشناخت و کسی نمیخواند
تمام شدن اینگونه ایت جانم ، ناگهان دیگر جانت نمیلرزد از فکر تمام شدن
نیاز دارم بلیط بخت آزمایی ام ببرد ، بی آنکه حتی آرزویی کرده باشم . نیاز دارم اتفاقی ناگهان مرا در برگیرد ، ناگهان ، نه با برنامه و مرحله به مرحله ، تمام برنامه ام برای زندگی را از میان ببرد . دلم میخواهد این بار بی آنکه آرزو کنم آرزویم برآورده شود ، بی آنکه منت کسی را کشیده باشم
نیاز دارم یک غریبه در آغوشم بگیرد ، بی آنکه بدانم چرا ، عمیق و بی صدا ، شاید ساعت ها طول بکشد شاید چند ثانیه ، مهم حتی کیفیتش نیست ، شاید این غریبه آنچنان هم غریبه نباشد ، مهم آن قسمت ناگهانش است ، نیاز دارم چیزی مرا در بر بگیرد ، چون گرد بادی برقصاندم ، آنچنان که از زمین جدایم کند ،
دلم میخواهد این باز بی آنکه بگردم پیدا کنم ، چون معجزه ای، مثل آن وقت که چیزی گم کرده ام و خودم را میزنم به بیخیالی ، ناگهان انگار که خودش گمشده شرمش بیاید ، درست رو به رویم ظاهر شود .
میخواهم که ناگهان تمام راه های ارتباط به رویم بسته شود ، بدون آنکه تن بی جانم را به میله ی قفس بکوبم ، این داستان تمام شود . ریشه ی درخت در ۲۵ متری ام از خاک بیرون بیاید و روی سرم بیفتد ، اتوبوسم توی راه شمال چپ کند ، یا که همه نامم را فراموش کنند