مگر نمیشود آدم سال ها قبل برا تنهایی امروزش اشک ریخته باید ؟
اشک های بی نهایت شوری جمع میشود گوشه ی چشم چپم . یکی از چشم هایم هیچوقت گریه نمیکند اما کسی تا حالا نفهمیده . مگر نمیشود یه چشم جور آن دیگری را بکشد ؟بالای قابلمه ایستاده ام و اشکم را توی غذا چکانده ام . این هم یه نوع مریضیست شاید . همان یک چشم حسابی سوخته است و سرم را عقب کشیده ام . میشد لبانت را روی صورتم بکشی اما اینجور هم میشود
قاشقت را رها میکنی از فاصله چند سانتی روی بشقاب صدای جرینگ میدهد و میگویی شورش را در آورده ای . راستی راستی هم شور است .
زمان مثل یک قطار وحشت تو را جاهایی میبرد ک شاید بیشتر از تحملت باشد. ابتدای راه فکرش را نمیکردی . وقتی توی قطار نشستی حساب آن لحظه های تلخ را نمیکردی. وسط راه نمیشود پیاده شد . شاید لحظه ای هم استراحتی در این همه باشد اما ... زمان چیزی به تو اضافه نمیکند حتی چیز هایی ک یاد میگیری بهت اضافه نمیشود . جای چیز دیگری را میگیرد . قلبت را توی مشتت میگیری و همه ی راه باید در امان نگه ش داری . اما چه میدانی از دست انداز ها و پیچ و خم ها
ما آدم ها بزرگ نمیشویم . هرچه میگذرد کمتر میشویم و کوچکتر .
شاید در هشت سالگی فکر میکردم قرار است قلبم برای خیلی های دیگر جا باز کند . شاید فکر میکردم همه ی آدم های خدا را باید دوست داشت .
زمان یک جیب غول آسا دارد . هرچه از دستت بیفتد فورا توی جیبش میگذارد و تورا به جلو هل میدهد . فقط به جلو بدون حرف و گله
وقتی هرچیزی ک از آن میترسیدید بر سرتان آمد ، ترس های واقعی و بزرگ . شما دیگر آن آدم سابق نخواهید بود . شما دیگر امیدی ندارید ک حالا شاید هم بدترین اتفاق نیفتد ، شما میدانید بدترین اتفاق با بی رحمی تمام می افتد و از له کردن شما هیچ ابایی نخاهد داشت . وقتی در شادترین لحظات زندگی تان دچار بزرگترین رنج ها میشوید شما دیگر نمیتوانید به چیزی باور داشته باشید مثل دعا ک دل خوشتان کند به آن بالا . دیگر نمیتوانید با یک خوشبینی کودکانه انتظار داشته باشید دستی نامرئی شما را از آنچه نمیخواهید دور کند .
آنوقت ک یه تکه از قلبت سرطان میگیرد و تو از شغل مزخرفت و همه بیمارستان های جهان عق ت میگیرد دیگر نمیتوانی باوری را در قلبت نگه داری برای روز مبادا . روز مبادا امروز بود و باوری به دادمان نرسید . آنوقت ک توی رگ های عزیزترینت سمی به نام دارو جاری میشود یاد آنهمه اعتقادت می افتی به اینکه شیمی درمانی کیفیت زندگی را کم میکند و باید به شخص اجازه داد خودش تصمیم بگیرد درمان کند یا نه . همه اعتقاداتت را دور میریزی. نه او مجبور است درمان کند . مجبور است خوب بشود
به این جای جهان ک میرسی عجیب خودت را تنها حس میکنی ، عجیب حس میکنی به حال خودت رها شده ای و گوشی ک سالها برایش غصه گفته بودی حفره ایست خالی . مثل یک چاه عمیق
ما پرستار ها اصطلاحی داریم به نام آلوچه . آلوچه ها آن هایی هستند ک دلشان نمیخاهد خوب بشوند . میچسبد به تخت و روز ها همان جا می مانند. دلشان نمیخاهد برگردند .کسی منتظرشان نیست .
همه شرایط خوب شدنشان محیا ست . کسی به صرف وظیفه روز و شب هوایشان را دارد و تمام شب پیش شان بیدار است. اما آنی نیست ک باید باشد . توی چشم شان میخانی ک میتوانم خوب شوم اما نمیخاهم .
آدم هایی مثل من کم حرف میزنند . کم بروز میدهند دلشان آشوب است . آدم هایی مثل من بلاگر های خوبی نیستند . می آیند توی چند خط می نویسند ک از این زندگی بیزارند و دلشان بدجور شکسته و بعد صفحه را میبندند و میروند . برای چه کسی مهم است ک امروز بیشتر از همه ی این یک سال و نیم نبود دوستی را حس کرده ام. چه کسی میخواند ک چه حرف هایی میخواستم به کسی بزنم و کسی را نداشته ام. آدم هایی مثل من نویسنده های خوبی نیستند . بیشتر توی خودشان اند بیشتر خودشان خودشان را آرام میکنند . گاهی یک اشتباه آنقدر بزرگ نیست ک کسی شما را ترک کند . میشود بعد از مدت ها تلفنش را بردارد شماره ات را بگیرد و بگوید بس است دوری . آدم هایی هستند ک همین چند کلمه را خیلی راحت میگویند و خودشان را از افسوس نجات میدهند ولی من از آنها نیستم .