75- عشق دور تر بود . دور تر

مثال من مثال خانه ی متروکیست ک برقش را قطع کرده اند . توی سکوت مطلقش یکی توی جیب هاش دنبال کبریت میگردد . 

یکی توی سرم هی کبریت میکشد اما فقط جلوی پایش را برای چند ثانیه میبیند . مثال من خانه ایست ک خاطره گرما را هم از یاد برده ست . هیچ کس را نداشته ست پنجره ها را ببندد . شومینه را روشن کند . چای دم کند . بنشیند و از عشق بگوید. 

توی دلم ظرف های نشسته بیست سال است توی آشپزخانه ست . دل آشوبه ی ظرف های از شب مانده ام توی ظرفشویی . 

اما تو می آیی . برق ها را روشن میکنی . می آیی و میمانی

74- این غم هزار ساله است

غم با زمان تیره نمیشود . محو نمیشود . جا می افتد . خودمانی تر میشود . شب ها تا دیر بیدار می ماندت . صبح زود توی سرت صدا میکند . با اسم کوچکت شوخی میکند . دوست هایت را می رنجاند . غم قدیمی ترش بی هوا تر می نشیند روی شانه ات . سنگینت میکند . انگار که هزار سال پیش درختی بوده ام تنها میان بیابان . انگار قرن ها پیش کشتی بوده ام روی آب های سرگردان . با ناخدای نابلد . انگار صد ها سال پیش یک راهبه بوده ام توی صومعه ای که خراب شده روی سرم و خدایی که روی سقف نشسته . 


73- باید برای زمستان دنبال بهانه گشت

میروم توی حمام . موهایم را خیس میکنم . قیچی را دستم میگرم . توی آینه زل میزنم و شروع میکنم به بریدن . فکر میکنم که زندگی درست مثل رانندگیست . نباید فکر کنی که حرکت بعدی چیست . فقط باید توی نقشت حل بشوی . نباید فکر کنی که چه جور عاشقی باشی ، فکر نکنی . ترمز را بگیری و سرعتت را کم کنی.

کمتر خودت را توی مهلکه بیاندازی . کمتر خطر کنی . 

موها میچسبند روی شانه هایم. زن ها کم تر جرات میکنند ببرند . کمتر کوتاه میشوند . نگاه میکنم به خودم و فکر میکنم به خواب دیشبم . فکر میکنم که وقتی بیدار شدم گوشی را برداشتم که برایت بنویسم چرا تنها گذاشتیم . زن ها خواب هایشان واقعی تر اند. میتوانند توی خواب هایشان بمیرند . دلشان بشکند . یا تنهات بگذارند . 

77- که عشق بی حوصله ست

گاهی باید کنترل را توی دستت بگیری و درست در لحظه ی خوشی دکمه ی خاموش را بزنی . باید مغزم را هر روز صبح خاموش کنم بچپانم زیر موهای خرمایی م . باید کتاب را توی صفحه ی خوبش بست و چپاند میان باقی کتاب های خوب . باید خوابید و خوابید و خوابید. باید خواب ندید. باید ندانست که چیزی در قلبت در شرف فرو ریختن است . 


76- صد چو منش خون بهاست

و بلاخره صبح غریبه ها میرسند و جسد یخ زده مان را کنار آتش پیدا میکنند . که آتشمان سالها قبل خاموش شده . بلاخره صبح میشود و تنها نگاه چشم های باز من میماند به تو ، که بیدار بمان لحظات آخر . فقط خاطره ی رقص آتش میماند آن وقت که زنده بود . که روی سینه ی من نور قرمز انداخته بود و گونه های تورا گر گرفته بود . بلاخره صبح خواهد شد و دنیا از یاد میبرد شب چگونه گذشت . 

صبح میرسند و نگاه خشک شده ی من را میبرند به سرد خانه , چرا تمام زندگی م به سردی گذشت؟ 

حرف های دیشبمان را روی لب های تو یک کولی خواهد دید . می آید و عاشقانه هایش را میدزدد . می آید و خواب خوب را میدزدد. می آید و شب را میدزدد