خانه عناوین مطالب تماس با من

خوابـــ هایی دیده اند برایــ م...

خوابـــ هایی دیده اند برایــ م...

پیوندها

  • riiiiiing my bell
  • و پرسه هایی ک تا ادامه می روند
  • P E D I X
  • imprea.eu
  • شب بخیر آقای نویسنده
  • در خواب و بیدار
  • حرف هایی که به سختی کلمه می شوند
  • کـــــ ــوچــــ ــه خــــ ــوشبخــــ ــت
  • شب است امروز
  • زندگی را پیاده روی میکنم
  • شال گردن
  • مُـــــــدارا
  • الهــــام نوشتــــ
  • روزهـ سکوتـ با دهانـ قرصـ ماهـ

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • آذر 1404 2
  • آبان 1404 5
  • شهریور 1404 2
  • اردیبهشت 1404 1
  • بهمن 1403 2
  • دی 1403 2
  • آذر 1403 2
  • آبان 1403 1
  • مهر 1403 1
  • مرداد 1403 2
  • تیر 1403 1
  • خرداد 1403 5
  • اردیبهشت 1403 2
  • فروردین 1403 3
  • اسفند 1402 1
  • بهمن 1402 1
  • دی 1402 4
  • آذر 1402 3
  • آبان 1402 2
  • مهر 1402 2
  • شهریور 1402 1
  • مرداد 1402 1
  • خرداد 1402 1
  • اردیبهشت 1402 1
  • فروردین 1402 2
  • اسفند 1401 1
  • بهمن 1401 1
  • شهریور 1401 1
  • تیر 1401 1
  • اردیبهشت 1401 1
  • آبان 1400 1
  • مهر 1400 1
  • شهریور 1400 1
  • اردیبهشت 1400 1
  • اسفند 1399 1
  • بهمن 1399 1
  • آذر 1399 2
  • مهر 1399 1
  • خرداد 1399 1
  • اردیبهشت 1399 1
  • فروردین 1399 1
  • دی 1398 1
  • مهر 1398 1
  • خرداد 1398 1
  • اردیبهشت 1398 1
  • اسفند 1397 1
  • شهریور 1397 1
  • اردیبهشت 1397 1
  • فروردین 1397 1
  • آذر 1396 2
  • آبان 1396 1
  • تیر 1396 1
  • فروردین 1396 1
  • مهر 1395 1
  • مرداد 1395 1
  • خرداد 1395 1
  • فروردین 1395 1
  • اسفند 1394 2
  • آذر 1394 2
  • آبان 1394 1
  • مهر 1394 2
  • مرداد 1394 3
  • تیر 1394 1
  • خرداد 1394 1
  • اردیبهشت 1394 1
  • فروردین 1394 1
  • آبان 1393 1
  • شهریور 1393 2
  • مرداد 1393 2
  • تیر 1393 2
  • خرداد 1393 1
  • اردیبهشت 1393 2
  • فروردین 1393 6
  • اسفند 1392 3
  • بهمن 1392 1
  • دی 1392 2
  • آذر 1392 1
  • آبان 1392 2
  • مهر 1392 1
  • شهریور 1392 2
  • مرداد 1392 1
  • تیر 1392 2
  • خرداد 1392 3
  • اردیبهشت 1392 3
  • فروردین 1392 4
  • اسفند 1391 6
  • بهمن 1391 7
  • دی 1391 7
  • آذر 1391 11
  • آبان 1391 10

آمار : 101694 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 1 بهمن‌ماه سال 1399 15:39
    حرف هایم را میگویم به گوشی تلفن . می اندازم توی دل صندوق زرد ، مینویسم یا که زمزمه میکنم با خودم ... حرف مثل سابق نمیرود، مثل پرنده ای نمیرسد ، میرود و باز با مهر کسی شنونده ی خوبی نیست برگشت میخورد ... مدت هاست دلم میخاهد بگویم دنیا آنقدر عوض شده که نمیشود انتظار داشت کسی چند دقیقه گوش بدهد . دنیا جای شنیدن نیست همه...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 28 آذر‌ماه سال 1399 00:24
    سی سالگی یک زمانی می آید و دیگر غم برایتان آنقدر ها غم انگیز نیست . سی یک عدد نیست یک حال است . حالت یک چین روی پیشانی ات به وقت دوستت دارم خداحافظ. حالت لحظه ای که پریشانی و ناهارت را بار میگذاری بی فکر ، بی لحظه ای شک . مثل آن نیمه شب که با صدای تلفن قبل از سحر بیدار شده ای و تا بیمارستان میدانستی دلت درست گواهی...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 17 آذر‌ماه سال 1399 14:18
    حوصله ای نیست برای پیچاندن حرف فقط گاهی فکر میکنم من آنقدر خودم را قوی نشان داده ام و انقدر بی نیاز که هیچ کس فکرش هم نرسید دلداری ام بدهد .کسی نشنید که جلوی در icu شکستم . با تصور آنچه شاید شده باشد یا میشد شده باشد خودمانیم ، جهان جای وحشتناکی ست صدای شکستن استخوان جمجمه عزیز ترین کسم شب ها توی خوابم میپیچد . سرم را...
  • برای آن روز آبی دوشنبه 7 مهر‌ماه سال 1399 02:05
    یک روز بلاخره ریشه هایت را چون یک دامن چین واچین جمع میکنی ، زخمی هایش را میچینی ، توی چمدانت میچپانی ، آرزو هایت را هرچند محال می اندازی توی توبره ات . یک روز از همین سیاه چون شب ها ، بی صدا ، بی آنکه بخواهی کسی برای جای خالی ات اشکی بریزد ، میروی و آرزو هایت را میبری چون بنفشه ها توی گلدان دلت، میبری تا یک خاک دیگر...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 16 خرداد‌ماه سال 1399 12:10
    بعد از چهل روز چیزی محو نمیشود ، چیزی حل نمیشود ، چیزی هضم نمیشود . فقط انگار دریاچه ی غمت میرسد به اقیانوس. جرقه ای آخر جنگلت را میسوزاند چهل روز که میگذرد خاطره ها رنگ نمیبازد، فراموش نمیشود . همه چیز انگار غلیظ تر میشود، انگار که عکس ها پشت چشم هایت حک شده ست کاش برای غم انتهایی بود
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1399 18:29
    عیبش آنجاست که هیچ وقت نمیدانی بار آخرست . آخرین بار را خیلی راحت مثل همه بارها میگذرانی و بعد ها حسرتش میماند که چه کار ها بود و چه حرف ها که باید تا ابد خاک بخورد عیبش آنجاست که طرف خداحافظی سرسری میکند و میرود و فکر میکنی بار بعد که دیدمش میبوسمش ایراد ندارد ولی بوسه را باید روی خاک بزنی میگویی فردا برایش غذا میپزم...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1399 15:23
    میدانی من خودم را نکشته ام و هیچ کس نمیتواند از بابت مردنم از من گله کند .من ماشه را نکشیده ام و ملافه سفید را روی صورتم ننداخته ام که کسی دلخور باشد . کسی نمیداند در آن اعماق چه شده ست که دست از شنا کردن برداشته ام و فرو رفته ام. کسی نمیداند که دست و پاهایم یخ زده بوده اند یا نه ، هوا هنوز توی حباب های کوچک ریه هایم...
  • گاف دوشنبه 16 دی‌ماه سال 1398 21:00
    یکی هست عجیب شبیه تو . نه همیشه ، وقتی ک میخندد انگار مثل یک نقطه توی تاریکی مطلق میبینمت مابین لب هایش انگار که آن صفحه که گمش کرده ای بعد از هزار بار ورق زدن یکباره پیدا میشود و لبخندم میشود اندازه وجودم، کاش میشد بگویم وقتی که میخندد چقدر کم می آورمت . میدانی چیزی نیست که گفتنی باشد مثل حال همه ی آدم ها این روزها ،...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1398 22:20
    وقتی دیدمت دور ترین احتمال این بود ک به یک آدمک گوشه گیر درونم برسم . نمیدانم مسیرم چه بود ک روبه رویش قرار گرفتم . از کجا سر در آوردم . دست آردی اش را جلو آورد و خجالتی دست دادگفت کیک توی فر دارد میپزد با چای میخوری؟ کیک خوردیم و چای و از همه ی ترسش از جاهای شلوغ ، از آدم های مهم یا آنها ک ادای آدم بزرگ ها را در می...
  • بنام حسرت و روزهایی ک خنده و غمم را نداشته ای سه‌شنبه 14 خرداد‌ماه سال 1398 02:54
    تو اما خیلی چیز ها را از دست داده ای . برایت غمگینم ک نبوده ای . چیزی فراتر از غم هست بنام حسرت . یک روزی ک توی راه بیمارستان قلبم از خون تهی گشته بود و بی کس ترین بودم روی صندلی کنارم حسرت نشسته و بیخیال دست سنگینش را روی ران هایم میفشرد و قسمی از من چسبیده به صندلی برای همیشه روی آن ماند برایت غمگینم ک روز عروسی ام...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1398 18:18
    مگر نمیشود آدم سال ها قبل برا تنهایی امروزش اشک ریخته باید ؟ اشک های بی نهایت شوری جمع میشود گوشه ی چشم چپم . یکی از چشم هایم هیچوقت گریه نمیکند اما کسی تا حالا نفهمیده . مگر نمیشود یه چشم جور آن دیگری را بکشد ؟بالای قابلمه ایستاده ام و اشکم را توی غذا چکانده ام . این هم یه نوع مریضیست شاید . همان یک چشم حسابی سوخته...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1397 20:21
    زمان مثل یک قطار وحشت تو را جاهایی میبرد ک شاید بیشتر از تحملت باشد. ابتدای راه فکرش را نمیکردی . وقتی توی قطار نشستی حساب آن لحظه های تلخ را نمیکردی. وسط راه نمیشود پیاده شد . شاید لحظه ای هم استراحتی در این همه باشد اما ... زمان چیزی به تو اضافه نمیکند حتی چیز هایی ک یاد میگیری بهت اضافه نمیشود . جای چیز دیگری را...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1397 11:51
    وقتی هرچیزی ک از آن میترسیدید بر سرتان آمد ، ترس های واقعی و بزرگ . شما دیگر آن آدم سابق نخواهید بود . شما دیگر امیدی ندارید ک حالا شاید هم بدترین اتفاق نیفتد ، شما میدانید بدترین اتفاق با بی رحمی تمام می افتد و از له کردن شما هیچ ابایی نخاهد داشت . وقتی در شادترین لحظات زندگی تان دچار بزرگترین رنج ها میشوید شما دیگر...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1397 22:38
    ما پرستار ها اصطلاحی داریم به نام آلوچه . آلوچه ها آن هایی هستند ک دلشان نمیخاهد خوب بشوند . میچسبد به تخت و روز ها همان جا می مانند. دلشان نمیخاهد برگردند .کسی منتظرشان نیست . همه شرایط خوب شدنشان محیا ست . کسی به صرف وظیفه روز و شب هوایشان را دارد و تمام شب پیش شان بیدار است‌. اما آنی نیست ک باید باشد . توی چشم شان...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1397 20:23
    آدم هایی مثل من کم حرف میزنند . کم بروز میدهند دلشان آشوب است . آدم هایی مثل من بلاگر های خوبی نیستند . می آیند توی چند خط می نویسند ک از این زندگی بیزارند و دلشان بدجور شکسته و بعد صفحه را میبندند و میروند . برای چه کسی مهم است ک امروز بیشتر از همه ی این یک سال و نیم نبود دوستی را حس کرده ام. چه کسی میخواند ک چه حرف...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1396 16:59
    گاهی به آخرین لباسم فکر میکنم ک مرگ در آن اتفاق خواهد افتاد.
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1396 11:12
    شما چه نسبتی با مرگ دارید؟ چقدر از نزدیک با هم ارتباط داشته اید؟ وقتی با هم مواجه میشوید کلاهتان را برمیدارید و احترامش میکنید یا فقط از دور سری تکان میدهید ؟ من اما وقتی دست های استخوانی ام را گره کرده ام و روی سینه بیمارم میفشارم مرگ روی شانه هایم نشسته و صدای شکستن دنده ها را گوش میکند . مرگ دوز اپی نفرین را میداند...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1396 20:16
    دست های آغشته به خونم را میشویم. محکم و محکم تر. مراحل شستن دست را طبق عکس بالای شیر آب انجام میدهم. سینک سفید لحظه ای صورتی و بعد از آن سفید میشود . دارم فکر میکنم ک همه چیز چقدر آرام و شیرین است . لحظه ای به پیامی فکر میکنم ک خوانده ام اما فرصت نداشتم جوابش را بنویسم. فکر میکنم ک حتمن وقتی آن را نوشته است داشته...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1396 22:34
    پلک هایم را محکم میبندم ، سرم را چند بار تکان میدهم ، چند صدای نامفهوم از دهانم خارج میشود و فکر میکنم چقدر ذهن آدم سرکش و چموش است . انگار کسی هربار که چراغ ها را خاموش میکنی قبل از آنکه بروی زیر پتویت دوباره روشنشان میکند . مدت هاست ک نمیخابم . از ترس هایم با کسی صحبت نمیکنم. اما ندید گرفتنشان دارد قوی تر و مهیب...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1396 20:22
    دلتنگ ک باشی همه چیز طول میکشد . آدم مگر چقدر جان دارد ک این همه جان میدهد ؟ روز کش می آید . عکس های قدیمی را میبینی و بیشتر دلت میگیرد . مگر چقدر خاطره توی مغز آدم جا میگیرد ؟ دلت میخاهد جایت را با خاطره ها عوض کنی . یک عکس بشوی با یک خنده از ته دل . بشوی یک آواز دسته جمعی توی ماشین . بشوی سفر.درست توی آن لحظه خشک...
  • ۹۷- پاییز اگر نبود حرفی نبود یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 20:40
    از یک روزی به بعد تنها دلت میخاهد بروی تمام آدم هایی ک رفته اند را بیاوری بگذاری درست جای اولشان ، رویشان را ببوسی و همه ی زخم های گذشته را فراموش کنی . دوس داری بروی دستشان را بگیری ببری همان جایی از زندگیت که حالا خالیست . ک شاید کسی بداند در این دنیا ک من دست هایم تمام زمستان گرم نمی شود ، کسی بداند وقت هایی ک بی...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1395 22:21
    یادم نمی آید دقیقن از کی دانستم ک من درونم آشفته تر از دیگران است . فقط آن وقت ها راحت تر از دلشوره هایم میگفتم .دست هایم را به هم می سابیدم و ساعت ها روی پشت بام خانه ی قدیمی مان با شال بافت مادرم روی شانه هایم قدم میزدم و حرف میزدم. حالا هم حرف میزنم . صبح ها تا خودم را به سرویس برسانم با خودم حرف میزنم و زاوایای یک...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1395 20:20
    باید خانه ای میساختیم بی در ، بی پنجره، بی دیوار . دلمان ک گرفت مرزی نبود برای بیرون زدن از این غم . آواری نبود ک بر سرمان ببارد وقت مصیبت . باید خانه ای میساختیم بی سقف . زیر آسمان خدا مینشستیم شاید ستاره ای پیدا میکردیم در این هفت آسمان . باید خانه ای میساختیم ک کسی نبیند . باید خوشبختی اندک مان را زیر اشک هایمان...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 8 فروردین‌ماه سال 1395 22:33
    و اما مرگ ... جانم برایتان بگوید گاهی تنها مواجهه مان نگاه است . کمی می ایستیم و صاف توی چشم هم نگاه میکنیم. میگویند اگر ترس را توی چشم هایت نبیند راهش را میکشد بدون هیچ حرفی میرود . یادم است وقت هایی بود ک حتی اطرافش هم که بودم دلهره داشتم از چیزی ک برایم غیر قابل درک است ، معنی اش برایم معلوم نبود . مرده است ......
  • 93- ابری به نام غم چهارشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1394 21:51
    مگر نه آنکه غم هیچ اتفاقی نیست. اشک حادثه نیست . همیشه همینجای زمین ابر بوده است . یک تکه ابر سیاه . مگر نه آنکه در این دنیا ی بی در و پیکر کسی جای دیگری از دنیا داستان ما را نمی خواند . مگر نمیگویید احتمال ندارد ک ما توی خوابهای کسی زاده شده باشیم و بعد با صدای کوبیده شدن پنجره ای قرار است بیدار شود و حتی یادش نماند...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1394 22:28
    خبر بد اینکه هیچگاه آدم قبل از واقعه بزرگ نخواهیم شد . برای هر آدمی یک استپ وجود دارد ک از آن به قبلش را دوست نداشته و از آن به بعدش دیگر ابزار دوست داشتن را ندارد . یک روز از همین روزهاست ک میفهمیم همه ی اشک هایمان همانجا وسط واقعه خشک شدند . میفهمیم دیگر آدم رفیق هایمان نیستیم. ترجیح مان دیگر دیگرانمان نیستند ....
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1394 21:49
    همیشه زمستان از نوک انگشت ها شروع میشود . ناخن ها را سیاه میکند . میخزد زیر آستینت و پوستت را آبی میکند . از فکر دیر رسیدن لرزم میگیرد . دومین نفر بودن از هرگز نرسیدن هم بدتر است. یکی قبل از تو آمده است . همه چراغ ها پیش پایش روشن شده است. خیال تورو پر کرده است . موهایش دنباله رویایت بوده است . همیشه دیر رسیدم . چای...
  • 89- please leave a message شنبه 7 آذر‌ماه سال 1394 21:11
    همیشه دلم میخاست حرفم رو مثل همین جمله ساده بگم . لطفن برای من پیغام بذار. لطفن سرد از کنار من رد نشو و حرفی به من بزن. گاهی دلم میخاد یک دوست نگرانم بشه و چند بار زنگ بزنه و روی پیغام گیرم پیام بذاره ک دل توی دلم نیست . دلم میخاد همه چیز رو خاموش کنم ، همه راه های ارتباطی رو مسدود کنم و برم توی جنگل زندگی کنم . توی...
  • 88- یکشنبه 17 آبان‌ماه سال 1394 22:35
    همه ی گره های ابرویم را ، مثال کشیدن نخ از انتهای یک شالگردن تا انتها باز کن . از میان لب های عبوسم لبخند و بوسه و جادو را پیدا کن . یک چاله برای همیشه روی گونه ام بکار . بنشانم لبه ی پنجره . فنجان چای را توی مشت های گره کرده ام جا کن . بنشانم کنار قبل از تو را یادم نمی آید ، همه گنجشک ها میخواهند خاطره سنگ یادشان...
  • 87- آدمیزاد به مرگ هم عادت میکند دوشنبه 20 مهر‌ماه سال 1394 22:41
    به تاریخ بیست مهر نود و چهار ، به ساعت بیست و یک شب ، به یک شب اوایل پاییز ، با همه ی ما یتعلق به ، با همه ی شعر ها و داستان هایم، با همه ی دل مردن و تنها مرگ است ک چاره ندارد
  • 180
  • 1
  • 2
  • صفحه 3
  • 4
  • 5
  • 6